اگر بتوانم بسان آتش
تو را میسوزانم اینگونه شاید
مشتی از خاکسترت را بیاورم
اگر بتوانم خونت را میمکم
تا به رودی بسپارم اینگونه شاید
جامی از آن آب بنوشم
اگر بتوانم خیلی کوچکت میکنم
بسان پرنده ای
مرا یارای با تو بودن هم نباشد
اینگونه شاید
بال و پرت را به یادگار بیارم
ستاره ات میکنم و هدیه به آسمانت میکنم
اگر خوابت را هم نبینم
شبها به چشمانت خیره میشوم
خواستم بدانم این عشق تو
چه سهمی در قلب من دارد
که آتشی در من به پا کرده
گفتند چیزی نگو این
راز خدای است
شعرهایت را پس میدهم
نابودشان نکن
این سوختن عشق من و تبسم دو لب عاشقند
از من چه میخواهی تقدیمت کنم
جز دوست داشتنت
دستانم برایت راه شدند
چشمانم دریا خودم سایبان دمی آسایشت
تنها جانم مانده که آنهم
تقدیم به تو
تقدیم به تو

+ نوشته شده توسط پــو ر یـا ... در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت
14 |

