تبليغاتX
این بود سزای عاشقی؟

در پيش بی دردان چرا فرياد بی حاصل کنم **** گر شکوه ای دارم زدل با يار صاحبدل کنم

 

با تو هستم رهایم میکنی ؟

دلم یک ذره مانده است

 تنگ است اما نه برای تو باور می کنی؟

*****

نمیدانم که چه رازیست

که در حسرت دیدارت

چشمم پر از اشک و دلم لبریز غم

نمیدانم که چه رازیست

با خود غریبی میکنم و

 تو را خود می پندارم ؟!

****

به بالکن میروم تا ستاره ها را بشمارم

دلم میگیرد از این غربت و تنهایی آسمان

مگر میتوان ستاره ای را دید ؟!

نفسهایم یخ میزنند انگار

وگلدان دو روزیست سرد و خشک است

تو هم حسرت دیدارش را می کشی انگار ؟!!

 

 

+ نوشته شده توسط پــو ر یـا ... در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 0 |