تبليغاتX
این بود سزای عاشقی؟

در پيش بی دردان چرا فرياد بی حاصل کنم **** گر شکوه ای دارم زدل با يار صاحبدل کنم

 
من از خرده موجهای عشق پدر مادرم سر بر آوردم
اما اینک
 اقیانوس غمم
***
او تنها با پنچه های زیبایش سلام میکرد و من
با همه اجزای وجود و هوش و روحم بر او سجده می کردم
او شمع خاموشی بود و
منِ پروانه او را بر افروختم
او برف نباریده ای بود و
منِ کوه اغوشم را برایش گشودم
***
من اینبار می خواهم تو را بربایم
هزار و یک شب است در دام توام
هزار و یک شب است برایت نامه می نویسم
هزار و یک شب است برایت آه می کشم
راهبه های معباد هم
حکم بر صلیب کشیدنم را صادر کرده اند
راهبه های ناپاک ، ...
می خواهند فریبم دهند
آه چه عشق خرافی است شاید
اینگونه من آلوده اش شده ام
چه اندازه زیباست این جنونم
این عشق حرام
واین شرع کذایی
در فرهنگ هیچ جنگلی نبوده است
عشق من بسوی او
همچو یک رود پیش می رود
می جنگم تا دوباره ببازم
پریشان و سر به زیر و دلشکسته
سوی خانه ویرانه ام برگردم
نه ... نه بر نمی گردم تا آفتاب محالات
قطره قطره عرق یاس بر من روان نکند
تا دستان زیبایش را در دست نگیرم
بر نمیگردم
این اخرین شرط است
اخرین جنون و دیوانگی
 یادتان است ؟ شبهای من لبریز سمفونیای روزهای او بود
شبهای من ... روزهای او
...
من می جنگم و
چشم به افق پیروزی دوخته ام
همچو دزد دریایی
نقشه گنجی در دل نهان کرده ام
آخرین طلسمم را می خوانم و
آخرین نامه :  با هزار و یک واژه به سر رسید
آخرین شانس :
شیشه سربسته ای است که به دریا سپردم
آخرین حکم :
یا پیروزی یا مردن
اخرین عشق :
این جنگ عشق ، این عشق جنگ
آخرین گام :
او را دیدم نامه را هم دادم
اخرین خبر :
منتظران پیروزیم هیچ خبری ندارند
آخرین عشق :
پر از بیهودگی
آخرین جنگ :
خود نیز نمیدانم باختم یا پیروز شدم

 

 

+ نوشته شده توسط پــو ر یـا ... در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 22 |