تبليغاتX
این بود سزای عاشقی؟ - خواب تو را دیده بودم

در پيش بی دردان چرا فرياد بی حاصل کنم **** گر شکوه ای دارم زدل با يار صاحبدل کنم

 

خواب که نبودم

آمدی و بر من چه دل انگیز

آن شب بارانی بهاری

پشت همه ابرهای روزگارم

نه با ایما و اشاره

چه زیبا می نگریستی

و دستانت با بوی آن فصل تنهایی

رد آن بر صورتم

مثل آن رود نیمه جان شهرمان

می رود از لای لبانم

بوسه ات هنوز در چشمان من

مثل همان برق آسمانی

چه روشن می درخشد

خواب که نبودم

خواب که نبودم ...

 

+ نوشته شده توسط پــو ر یـا ... در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 5 |